تبليغاتX
معشوق همینجاست
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی

شرم اول،

سردی قامت من

رخ به رخ

قلب به قلب

لب به لب

دست به دست

من و تو

رو در رو

دست در سینه ی باد

چشم بر قامت سرو

تن من خسته ز شلاق زمستانی و تو

گرم در بستر مرگ

در زوال باران

خشکی روح تگرگ

انزوای گل سرخ

چشم خیره

برق تندیس قفس

رقص ما در وسط همهمه ی شوق نوین

همچنان پا برجاست

غبطه ی مردم این گوشه کنار

به هم آغوشی ما

به وفور شهوت

به شهادت

به صمیمیت پروانه و شمع

لب من بر لب تو

دست در دور کمر

چشم در چشم تو و

قلب بر سینه ی تر

شوق آه از ته دل

آرزوی تن مست

روی تختی از نور

بالشی از کف دست

و خدا رقص کنان

درب را رفت و ببست !

 

شعر از : فانی " اکبر سپهری "

یا علی مدد است .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:38  توسط اکبر سپهری  |