|
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی
|

شرم اول،
سردی قامت من
رخ به رخ
قلب به قلب
لب به لب
دست به دست
من و تو
رو در رو
دست در سینه ی باد
چشم بر قامت سرو
تن من خسته ز شلاق زمستانی و تو
گرم در بستر مرگ
در زوال باران
خشکی روح تگرگ
انزوای گل سرخ
چشم خیره
برق تندیس قفس
رقص ما در وسط همهمه ی شوق نوین
همچنان پا برجاست
غبطه ی مردم این گوشه کنار
به هم آغوشی ما
به وفور شهوت
به شهادت
به صمیمیت پروانه و شمع
لب من بر لب تو
دست در دور کمر
چشم در چشم تو و
قلب بر سینه ی تر
شوق آه از ته دل
آرزوی تن مست
روی تختی از نور
بالشی از کف دست
و خدا رقص کنان
درب را رفت و ببست !
شعر از : فانی " اکبر سپهری "
یا علی مدد است .