|
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی
|
سلام ؛
شعر ابلیسگاه را در شب عاشورای امسال 28/10/86 سرودم و در 20 بند بود که به درخواست یکی از دوستانم 8 بند آن را فعلا حذف کردم و در وبلاگ قرار نمی دهم . به همین خاطر اگر بین برخی از بندها هماهنگی خوبی وجود ندارد امیدوارم به کمال خودتان ببخشید .
دعوتت کردم شبی با من بمان
شب های شهر من
جشنباران است ؛
حوریان اینجا همه
رایگان می رقصند ؛
اینجا فراوان می توان دید
عروسک های کوکی را
و حیوانات دست آموز
آلت دست هوسبازان
فراوانند .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
گرگان لباس میش می پوشند ؛
لانه ی افعی به دوش مردهاست
لانه ی آن جغد شوم قصه ها اینجاست
اینجا ؛
باغ وحش است .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
مهمان حبیب شیطان است .
اینجا
لقمه با نرخ امروزی عرضه می گردد
و نانوا ها
با قیمت فردا تنور آماده می دارند .
و مردم
به قدر گندم دیروز هم ارزش ندارند .
اینجا
چشم بر ناموس هم دوخته
دوستی اینست .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من نوری نمی بینی مگر آتش ،
که از شهوتسرای قوم لوط
برخاسته
شعله اش آتش به جانت میزند .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
هرگز نمی بینی
جوانمردی که گیرد دست درویش
اینجا ،
ضعف همان مرگ است ؛
و حتی بدتر
و ناتوان یعنی ذلیل .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
صداقت واژه ای منسوخ و بی معنیست ،
ریا آلودگی در روح ها هم رخنه کرده
که می بینی نقابی بر رخ مردم
برای رزق و روزی .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
بازار ، خوف و کینه و وحشت ؛
سر دین رایگان حراج می گردد .
دعوتت کردم شبی با من بمان
التماست می کنم اینجا نیا
سرخی لبها فریبت می دهد
چشم های هرزه ی شیطان فریبت می دهد
اینجا شهر ابلیس است .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
به قربانگاه می آیی
که اینجا
به آزادی تمسخر واجب شرعیست !!!
همه از سروها بی زار
و بر بی عاری و بر تاک دلبستند !
هیچ می دانی همین دیروز شقایق بر مزار سروها جان داد !؟
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
اینجا
تگرگی نیست
ابری نیست
ولی همواره تاریکست و وحشتزاست
زمین سرد و زمستانیست
جوانه در عطش ،
چشم را بسته ،
به رویاها فرو رفته
چرا باران نمی بارد ؟
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من عاشق نشو .
عشق اینجا واژه ای غربیست
و روحی سرد دارد
که استهزا بر آن
ذکر روز و شب ماست .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
دست ها بسته
عقل ها فاسد
چشم ها کور
و گوش ها کر
و
.
.
.
زندگی سخت است .
شعر : فانی " اکبر سپهری "
یا علی مدد