|
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی
|
شادی روحش التماس دعا .
بخواب ای مهربان ای دل
پس از تو شاهد غربال دنیایم
چه دنیایی که هرکس یک قبیله ست
همه از هم گریزان ،
هزاران جای خصم و خشم و کینه
به چینِ پشت پیراهن رسیده ست ؛
گلویم را به هِق هِق های هر شب می سپارم
صدای ناله ی مادر
به پشت بام همسایه رسیده ست ؛
چه دیواری چه خشتی
چه شوم ِ سرنوشتی
مرا با انهدام ِ آرزوهایم
از آن دستان معصومت جدا کرد .
قبیله ازدحام خویش می بلعد
تو آرامش گزیدی
رها کردی و رفتی
مرا بر من و او بر او سپردی
که هر کس با خودش تنها رها شد ...
دلم می سوزد از وقتی که شمع از شعله ی خود آب می گردد .
شعر : اکبر سپهری : 04-04-1390
از کامنهای خصوصی ای که برای بنده جهت پستِ درگذشت پدرم فرستادید بی نهایت سپاسگزارم و شرمنده هستم که زیاد نمی تونم در خدمتتون باشم و بهتون سر بزنم ، ان شاءالله همیشه شاد و سربلند باشید .
شعری که جدیدا ً سرودم دلنوشته ایست که از زبان مادرم در فراق پدرم بازگو کردم و امیدوارم که نواقص آنرا نادیده بگیرید و به کمالات خودتون فاتحه ای را به روح پدر بزرگوارم هدیه کنید .
ای که از دستِ خزان پُشتت کمان !
ای صمیمی ، مهربان ، پیشم بمان
شادی شبهای ســـرد و یار ِ غار
اندکی مهلت بده پیـشم بمـان
در دلم غــوغا شود با رفـتنت
بی وفایی کم کن و پیشم بمان
ناز کمتر کن خریدارت کم است
الله الله من خریدارم فقط پیشم بمان
جان ِ جانم از که رو گردانده ای !؟
بوی پیراهن به چاه افکنده و پیشم بمان
جان ِ یوسف ، من زلیخا نیستم
بس کن این غیبت ، بیا پیشم بمان
من نیازم هُــرم ِ آغوش تو شـد
ای خدا، من بی تو می میرم بیا پیشم بمان
رفـتی و با رفـتنت بی کس شـدم
یاد ایام جوانی کن بیا پیشم بمان
تا تو بودی شهره ی هر انجمن بودم ولی
نیست شمعی در شب تارم بیا پیشم بمان
بر من ِ غمدیده ی فانی کرم کن لااقل
مَردِ من ، شبها که تنهایم بیا پیشم بمان
شعر : اکبر سپهری ۰۴-۰۲-۱۳۹۰
شب ،
کنایه می گوید ...
حدیث شمع و گل و پروانه ،
شعار شبنم و ترانه می گوید !
شب ،
صدا می بازد ...
آه ...
تلنگر باران به پشت پنجره ها
نوای ساز می سازد .
غم ،
به هُرم آغوشت ،
به گونه ی خیس و
شبیه پائیزت ...
می تازد ؛
غم ،
شب زمستانی
بدون کرسی مادر بزرگ می خواهد !
خدا ،
فراری از رندان
کنار تهیدستان
با می پرستان ...
شراب می نوشد !
خدا ،
به محفل بی همگان
لب ساقی را
آشکارا
می بوسد !
من ،
نه اینها ، نه آنها
نه اینجا و نه آنجا
سوار مرکب خود ...
با کنایه ی گلایه ها
از کجا تا ناکجا می رانم !
من ،
رو به سراب
در همایش ندانم ها !
تا لحظه ی بی انتها
بسان فانی سایه ها
می مانم ...!
شعر : "اکبر سپهری"
۱/۱۲/۱۳۸۹
اونی که به آسمون پَر کشیده
بغل ستاره شو بَر کشیده
بعد عمری نگرانی
آخرین قطره ی عمرش،
اوج بالا رفتن و تَرک دیارشو دیده .
اما سایه ی خمیده
برای بوسه ی دستش
دل پاکش
چشم بازش
قد نازش
نفس گرم و شریفش
اینجا اونجا همه جا سر کشیده ؛
درای بسته رو دیده
ولی هی در میزنه
به امیدی که بیاد صاحب خونه
بکشه دست نوازش
به سر یتیم سایه ؛
سایه اما
سرد و ساکت و ساده
می بینه درهای بسته
لحظه ی خدافظی
حتما ً از راه رسیده ،
خدا هم با همه ی مهربونیش
جلوی چشمای خیسش
قفل یک در کشیده !
شعر : فانی "اکبر سپهری"
۱۳۸۹/۱۰/۱۳
سلام . در این ارسال به مناسبت نیمه ی شعبان اول یک دو بیتی تقدیم محضر اربابمون مولا صاحب الزمان (عج) می کنم و سپس با یک غزل وبلاگ را به روز خواهم کرد .
آنکه اندیشه ی مهرش همه جا یار نکوست
صید عشقش نفس زمزمه ی پرسه ی دوست
روشنی بر شب تاریک جهان گسترده ست
حاصل عمر به یکباره فدا در بر اوست !
*****
آنکس که اهل ریا شـــــــد که یار نیست
یاری چه شد که در دیار اهل نثار نیست ؟
یاران دوباره از سر شوق به میخانه پا نهید
هرکس که می نخورد با نــــــــــگار نیست
امـــــــــروز چون نقاب ز رخ بر نمی کشیم
ابلیس مدعیست که خدا در دیار نیست
بنشین ؛ به دست ساغر می گیر و مست باش
تصدیق مست به حق بُوَد و این شعار نیست
آنقدر می بریز ساقــــی و بدمست کن مرا
تا مستی ام هرکه ببیند بداند به اختیار نیست
درویش را کی توان نشست با اغنیای شهر ؟
هرکس که در مرام فقر بمیرد که عار نیست
فانی به محفل معشوق چون توان رسید ؟
وقتی به کل شهر یکی سر به دار نیست !
15/04/1388 اکبر سپهری
درون سینه ، دل پر از عطش دارم
که از زلال نگاهت نفس نمی آرم
ز شوق بردن دستم به روی گونه ی تو
به بادیه در دست و پا زدن گرفتارم
اگرچه روی تو زیبا و مومیان هستی
ز شرم سر به سجده و چشم بر زمین دارم
سر از زمین بلند نکنم در برابر دوست
مگر به زور قیامت ، ای غفور غفارم
اگرچه فانی ام و زود خواهم مرد
ولی فنا به مکتب عشقت حرام می دارم
نوید جامه ی نو بر تنم حرام بُوَد
که قول شرف داده ام به خاک برهنه بگذارم
شراب اصل بریز ساقی از خُم وصل
که هیچ غیر از این شراب ، شراب نشمارم
بیا به محفل ما و ببوس از لب دوست
که از همه کس غیر از او همیشه بیزارم
به سجده راه تو را بسته ام تا به ابد
خدا کند که تو را بیش از این نیازارم
فانی " اکبر سپهری " ۳۱/۰۲/۱۳۸۸
در دشت سوگواران دست از سرم رها کن
بگذار تا بمیـــــرم با دردم آشــــــنا کن
وصل تو باورم نیست از وحشت سواران
گویی رقیب با توست با او کمی وفا کن
روزی به سویم آیی در کوی غمگساران
آنگاه گویمت باز کمتر به خود جفا کن
هجران و وصل هرگز در کوی عشقبازی
راهی به ما ندارد رو ســــــوی اغنیا کن
نیش است و آتش و سوز در این سرای ماتم
گر جان خود پسنـــــــدی دور از ره بلا کن
عشقی که در سراب است فانی و بی صواب است
این عشق را بســـــوزان آن وصـــل را رها کن
عشقی که در قلوب است باقی و بی زوال است
این عشق را بســــاز و این اصل را بپــــــــا کن
گر مرتکب به عشقـی زانو بزن به مکــتب
ســرِّ دروس اســـــــتاد هر روز بر ملا کن
داروی هر طبیبی درد است و تلخی و سوز
دردت عزیزم ای دوست با درد ما دوا کن
۰۸/۰۳/۱۳۸۸ فانی " اکبر سپهری "

از یک نگاه صمیمی
با آن همه شتاب ،
در اشتیاق و محبت
بر آرمان من ، جاری شدی
و پیوسته
در توحش پر اضطراب قلب من
با رنگ نرم عشق
معنا شدی !
ای آشیانه ی شوق
آغوش باز کن
و این نحیف را
در شهوت سکوت و صداقت
در لابلای اینهمه گلوی زخم دار
در عمق شراره های داغ عشق
در قعر آتش و سوز
غرق کن ؛
تا در لذت فنا
یا انتهای غنا
با تداوم بقای تو
لبریز شوم .
من از حصار کهنه و زندان قلب خود
با چشم پر امید ...
به روزنه ی نور تو
دلبسته ام ؛
من از میان سوزش شبهای سرد خود
به عمق آتش خورشید آسمان تو پرواز کرده ام !
ای هادی جاودانه ی مقصود من ،
این روح سرد و زمستانی مرا
در مجلس شراب و شهادت خدا
دعوت نما !
تا از فرشتگان
این عشق بازی غریب را
از بَر شرم .
۱۲/۰۲/۱۳۸۸ فانی " اکبر سپهری "
سلام و عرض ادب ؛![]()
سال ۸۷ هم با تمام خوبی هایی که داشت رو به زواله و مسلماً با رسیدن سال ۸۸ روزهایی را شاهد خواهیم بود که با طی کردن آنها یکسال دیگر بزرگ می شویم و یک قدم دیگر به سمت مقصد نهایی جهان گام بر می داریم .
شعری که به عنوان آخرین ارسال بنده در سال ۸۷ مشاهده می کنید یکی از آخرین اشعاریست که سروده ام . امیدوارم مورد نقد و راهنمایی شما مثل سابق قرار بگیرم .![]()

من جمع اضدادم !
ازدحام شریف تناقض ها ...
منکر تمام تساوی ها ...
پشت کرده بر عدالت دنیا ...
معتقد به کینه ها و خشم ها ... دروغ ها .
من جمع اضدادم !
تشنه ی چوبه ی دار ،
تیرباران شده در جوخه ی یخ ،
مرتد و منزوی و سایه و سرد ،
در شب بی سحر جنگل تاریک پرست .
گوشه ای خو کرده ،
ایستاده ،
تکیه بر سرو بلند ...
داد و فریاد زنان ،
ناله کنان ...
حرف هایم را ،
همچو پرخاشگران می گویم .
آری ؛
من ، جمع مقدس اضدادم !
ازدحام تناقض ها !
چون روی پای خودم ایستاده ام !
و تویی که همچون تاک ...
بر دیگران لنگر انداخته ای
محکوم به سکوتی !
شعر : فانی " اکبر سپهری "
یا علی مدد است .![]()
امام حسین (ع) :
اگر دین ندارید آزاده باشید .![]()
صدایت می کنم
ای غوطه ور در خون ،
صدایت می کنم
ای خفته ی گلگون ،
بیا از نو
دگر باره
به زخم کورقلبی های من
پاپوش بگذار ،
نعره کن ، فریاد زن ، بشکن ،
سکوت مرگبار این شب سرد و غم آوا را ؛
بزن بر طبل بی عاری !
برقص از صوت محزون گلوی زخم دار من ،
و امشب
همین امشب
ببار ،
بر خشکی مغز کویرآلوده ی من ؛
بمان
امشب بمان
در قلب تاریک و روزن بسته ی من ؛
بزن
محکم بزن
بر استخوان های نحیف و لاغر من ؛
بمان
تنها بمان یک شب
کنار بستر تنهایی من ؛
بخوان با من
همین آواز تن دادن
بروی ساحل مرداب جان دادن
به دست و پا زدن در خواب
به رقصیدن به روی صحنه ی گردآب
به مُردن
خاک ها را درنوردیدن
رسیدن
مرکز ثقل زمین را باز دیدن
و ماندن
نقطه ی عطف خوابیدن
چه وحشتناک ؛ شقایق را کنار تاک دیدن !
و خندیدن !
نفهمیدن ،
به استثمار تن دادن
به استعمار بالیدن
تبر بر دوش، تازیدن
به روی ماه جنگل
ماسه ای از ظلم پاشیدن
جوانه در قفس بردن
نفس را حبس کردن
صدا را قبض کردن
قلم در دست آزادی شکستن
شقایق را به روی طاقچه تحمیل کردن
صدایت می کنم ای غوطه ور در خون
صدایت می کنم ای خفته ی گلگون
بیا و جانفشانی کن
بیا و بار دیگر
نعره کن ، فریاد زن ، بشکن
سکوت مرگبار این شب سرد و غم آوا را .
شعر : فانی " اکبر سپهری "
در اینجا تعدادی از اشعار و گوشه ای از زندگی نامه ی گلسرخی را قرار می دهم .

او سوار آریا - بنز است
تو
بر دوچرخه
تکیه گاه اوست غربی
تکیه گاه توست خلق
اوست یک تن
تو
هزاران ، صد هزاران تن
پا بزن
پا بزن ای قدرت خلق
پا بزن بر چرخ و بر دنده
انتهای راه
تویی پیروز
اوست بازنده
خسرو گلسرخي متولد دوم بهمن ماه 1322 شمسي در شهر رشت است. در كودكي پدرش قدير را از دست داد. مادرش شمس الشريعه وحيد، او و برادر دو ساله اش فرهاد را به شهر قم نزد پدربزرگ مادري شان حاج شيخ محمد وحيد برد. وحيد، مرد مبارزي بود كه روزگاري در نهضت جنگل ، در كنار ميرزا كوچك خان جنگيده بود. خسرو توسط وي تعليم ديد و تحت تأثير مبارزات و نظرات وي واقع شد و حتي شعرهايي به نام "جنگلي ها" و "دامون" در اين رابطه گفت و نام فرزندش را نيز "دامون" گذاشت. (دامون به معني پناهگاه، و انبوهي و سياهي جنگل است). در سال 1341، پس از درگذشت پدربزرگش همراه برادرش فرهاد به تهران رفت و در اتاقي كرايهاي در محله امين حضور سكني گزيد. او شب ها درس ميخواند و روزها كار ميكرد.
خسرو در اين سالها، از ادبيات نيز غافل نبود دوران شكوفايي فكري و فعاليت چشمگيرش در مطبوعات را ميتوان در سالهاي 48 تا 52 كه سال دستگيريش توسط ساواك است دانست. اما كار جدي اش را در شعر از سال 45 شروع كرد. گلسرخي در سال 48 با عاطفه گرگين، دوست همرزمش ازدواج كرد و داراي فرزندي به نام "دامون" شد كه اكنون با مادرش عاطفه گرگين در پاريس زندگي ميكند. يك هفته بعد از دستگيري خسرو گلسرخي، عاطفه گرگين نيز كه به وسيله يكي از همكارانش از دستگيري خسرو آگاه شده بود دستگير شد و با به زندان افتادن او به ناچار سرپرستي فرزندش به برادرش سپرده شد.
خسرو گلسرخي در 29 بهمن ماه 1352، و عليرغم آن كه به خاطر بودن در زندانِ ساواك هرگز نميتوانست در طرح گروگان گيري رضا پهلوي شركت داشته باشد، صرفا به خاطر دفاع از عقايدش در دادگاه نظامي به اعدام محكوم و در ميدان چيت گر تيرباران شد.
*متن دفاعيات
این استعمار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندیست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟
این سرزمین من چه بیدریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانههای ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغها میان عطش سوخت
و از شانهها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بیدریغ بـــود
ثقل زمین کجاست ؟
من در کجای جهان ایستادهام
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من !
من در کجای جهان ایستادهام؟
ان الحیاه عقیده والجهاد. سخنم را با گفتهای از مولا حسین، شهید بزرگ خلقهای خاورمیانه آغاز میکنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.
من در این دادگاه برای جانم چانه نمیزنم، و حتی برای عمرم. من قطرهای ناچیز از عظمت و حرمان خلقهای مبارز ایران هستم. خلقی که مزدکها و مازیارها و بابکها، یعقوب لیثها، ستارها و حیدر عموغلیها، پسیانها و میرزاکوچکها، ارانیها و روزبهها و وارطانها را داشته است. آری من برای جانم چانه نمیزنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم.
از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبشهای رهاییبخش ایران پرداخته است. سید عبداله بهبهانیها، شیخ محمد خیابانیها، نمودار صادق این جنبشها هستند. و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبشهای آزادیبخش ملی ایران ادا میکند. هنگامی که مارکس می گوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته میشود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی میگوید: «قصری بر پا نمیشود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکیهای بسیاری وجود دارد. چنین است که میتوان در تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان فارسیها و ابوذر غفاریها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه میشویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشهای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را که خلقها تکرار کردند و میکنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را و اسلام مولا علی را تأیید میکنیم.
اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنانکه در کیفرخواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار میگیرم (در اینجا یک نفرمیگوید: «دروغه») و خون ادرار میکنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل میکنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار میگیرم که توطئه کردهام. دو سال پیش حرف زدهام و اینک به عنوان توطئهگر در این دادگاه محاکمه میشوم. اتهام سیاسی در ایران، این است.
زندان های ایران پر است از جوانان و جوانهایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی میشوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاههای شما آنها را محکوم به زندان میکنند. آنان وقتی که به زندان میروند و برمیگردند، دیگر کتاب را کنار میگذارند. مسلسل به دست میگیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلولها فقط ما را وادار به گلایه میکنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود میبینیم، فقط گلایه است.
در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه میکنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند، یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.
یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام «اداره نگارش» خوانده میشود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده میشود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدینگونه است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه میکند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت میگیرد، با تمام این خفقان، میتوان جلوی این اندیشه را گرفت؟ آیا شما در تاریخ چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار میکند و میجنگد و پوزه تمدن ب – 52 آمریکا را بر زمین میمالد.
در ایران ما با ترور افکار و عقاید روبرو هستیم. در ایران، حتی به زبانهای بالنده خلقهای ما، مثل خلقهای بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصلی را نمیدهند، چرا که واضح است آنچه که باید به خلقهای ایران تحمیل گردد، همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بستهبندی میشود، میباشد.
توطئههای امپریالیسم هر روز به گونهای ظاهر میشود. اگر شما در زمانی که نیروهای آزادیبخش الجزایر مبارزه میکردند، آن زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود. یعنی سرباز، افسر و گشتیهای فرانسوی را میدید و میدانست دشمن این است. ولی در کشورهایی مانند ایران، دشمن مرئی نیست، بلکه فیالمثل در لباس احمد آقای آژان دشمن را فرو میکنند که خلق نداند دشمنش کیست.
در اینجا آقای دادستان، اشارهای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقانها و خانها. که ما میخواهیم بیاییم و به جای دهقانها، بار دیگر خانها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعیست که نظامها غیر قابل برگشتند. یعنی هنگامی که بردهداری دورانش تمام میشود، هنگامی که فئودالیسم به سر میرسد، نظام بورژوازی در میرسد. اصلاحات ارضی در ایران، تنها کاری که کرده، راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکتهای زراعی، شرکتهای تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران، برای این که جلودار انقلاب تودهای بشود، ناگزیر است که به رفرمهایی دست بزند.
آقای رئیس دادگاه! کدام شرافتمندی است که در گوشه کنار تهران، مثل نظامآباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار، برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمدهاید؟ چه میکنید؟ میگویند «ما فرار کردهایم». میگویند «ما فرار کردهایم». از چه؟ «از قرضی که داشتیم. نمیتوانستیم بپردازیم.»
اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد، ولی در سیر حرکت طبقاتی، این ماندنی نیست. خردهمالکی که با ماموران دولتی میسازد، نزدیکتر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خردهمالکهای دیگر را میخورد. در نتیجه ما نمیتوانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است که شیوه تولید دگرگون شده مقداری، اما از بین نرفته. مگر همان فئودالها نیستند که اکنون دارند بر ما حکومت میکنند؟ همان فئودالهای سابق هستند. حالا برای امپریالیسم دلالی میکنند، بورژوا کمپرادور. شرکتهای سهامی زراعی و شرکتهای تعاونی که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده، تا کدخداها . . .
رئیس دادگاه: «از شما خواهش میکنم از خودتان دفاع کنید.»
خسرو گلسرخی: «من دارم از خلقم دفاع می کنم . . .»
رئیس دادگاه: «شما، به عنوان آخرین دفاع، از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی، آنچه به نفع خودتان میدانید، در مورد اتهام بفرمایید.»
خسرو گلسرخی: «من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف میزنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم، میتوانم بنشینم و مینشینم . . .»
رئیس دادگاه: «شما همون قدر آزادی دارید که از خودتون (گلسرخی: «من مینشینم . . .») به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنید.»
خسرو گلسرخی: «من مینشینم. من صحبت نمیکنم.»
رئیس دادگاه: «بفرمایید.»
گلسرخي با غرور و خروشندگي كه در چهرهاش آشكار است ميرود و مينشيند.
چشم مخملی من
شکوه اینده
امروز
این عشق ماست ، عشق به مردم
بگذار
درفش سرخ
زیبایی ترا بستایم
من کور نیستم
باید ترا بستایم می دانم
اما کجاست
جای دیدن تو
وقتی که هم وطنم بررده
و خاک خوب ترا جراحی می کنند
باید که خاک من
از خون من
بنا گردد
بنای آزادی
بی مرگ و خون
کی میسر شد ؟
پیکار می کنم
می میرم
این است عشق من
می دانی
من ایرانی ام
گَشتم به دوران همنفس، در یک قفس دیوار بود
بشکستم این دیوار را، بیرون ز او دلدار بود
بَرمی کشم دلدار را، پس می زند دست مرا
چشمم به چشمش اوفتاد، دیدم که او بیمار بود
رفتم کنار پنجره، دیدم در آن سو نرده ها
بشکستم آخر نرده را، بیرون آن گلزار بود
دیدم که آن سو باغبان، ماتم زده در سایبان
فهمیدم حتما ً باغ را، در کنج خود دیوار بود
دیوارها بشکسته شد، غم بر زمین پابسته شد
حتما ً جهان در کار خود وامانده و بی عار بود
دیدم چو قفلی وا کنی قفلی دگر زاییده او
گفتم که گویی در جهان یک حکمتی در کار بود
گفتا که فانی خیز و رو این هم سرابی دیگر است
دیدم که چون بینا شوم منصور سر بر دار بود !
شعر : فانی " اکبر سپهری "
یا علی مدد ![]()

با سلام و عرض ادب و تبریک اعیاد شعبانیه بخصوص سالروز میلاد تک سوار عدل و عشق مولا امام محمد بن حسن عسگری (عج) خدمت دوستان عزیزم عرض کنم که به مناسبت عید نیمه ی شعبان غزلی را خدمت شما ارائه می دهم به موضوعیت و محوریت حضرت بقیة الله الاعظم ( روحی فداه ) که وزن و آهنگ این غزل را از تعدادی از اشعار حضرت مولانا (رض) اقتباس گرفتم اما با مفهومی کاملا ً اجتماعی به این شعر پرداختم و با زبانی جسورانه و کنایه آمیز اما صمیمانه امام مهدی (عج) را مخاطب قرار داده ام .
اِبریق ضعیفان
از خانه به بیرون شو ، از دشت گریزان شو
با من به بیابان شو ، همخانه ی یاران شو
ای خانه به دوش شب ، در فصل زمستانی
آغاز نگهبان شو ، فردا به گریبان شو
دست من و دامانت ، قلب من و یارانت
همراه دلیران شو ، فردای ضعیفان شو
یک عمر هدر رفتی چون پیکر آیینه
امروز درخشان شو ، خورشید فروزان شو
صدبار از این محفل ، یاران به جفا رفتند
تو ساقی گردان شو ، امید سواران شو
غرقند همه مردم ، زان سو که تو برگردی
برگِردِ حقایق شو ، همپیکر یاران شو
شادی و شعف بر ما تا فتح شب خاموش
ابریق ضعیفان شو* ، هم دوش غریبان شو
مستی ز سرم رفته ، فانی* به کجا رفته
خاموش مشو هرگز ، دُردی کِش باران شو*
ابریق : ظرف سفالین با دسته و لوله برای آب یا شراب ؛ کوزه ؛
فانی : در اینجا معنی لغوی مدنظر نیست و صرفا ً در خدمت تخلص شعر قرار گرفته
دردی : آن چه ته نشین شود از روغن و شراب
شعر : فانی " اکبر سپهری "
یا علی مدد است .

شرم اول،
سردی قامت من
رخ به رخ
قلب به قلب
لب به لب
دست به دست
من و تو
رو در رو
دست در سینه ی باد
چشم بر قامت سرو
تن من خسته ز شلاق زمستانی و تو
گرم در بستر مرگ
در زوال باران
خشکی روح تگرگ
انزوای گل سرخ
چشم خیره
برق تندیس قفس
رقص ما در وسط همهمه ی شوق نوین
همچنان پا برجاست
غبطه ی مردم این گوشه کنار
به هم آغوشی ما
به وفور شهوت
به شهادت
به صمیمیت پروانه و شمع
لب من بر لب تو
دست در دور کمر
چشم در چشم تو و
قلب بر سینه ی تر
شوق آه از ته دل
آرزوی تن مست
روی تختی از نور
بالشی از کف دست
و خدا رقص کنان
درب را رفت و ببست !
شعر از : فانی " اکبر سپهری "
یا علی مدد است .
سلام ؛
شعر ابلیسگاه را در شب عاشورای امسال 28/10/86 سرودم و در 20 بند بود که به درخواست یکی از دوستانم 8 بند آن را فعلا حذف کردم و در وبلاگ قرار نمی دهم . به همین خاطر اگر بین برخی از بندها هماهنگی خوبی وجود ندارد امیدوارم به کمال خودتان ببخشید .
دعوتت کردم شبی با من بمان
شب های شهر من
جشنباران است ؛
حوریان اینجا همه
رایگان می رقصند ؛
اینجا فراوان می توان دید
عروسک های کوکی را
و حیوانات دست آموز
آلت دست هوسبازان
فراوانند .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
گرگان لباس میش می پوشند ؛
لانه ی افعی به دوش مردهاست
لانه ی آن جغد شوم قصه ها اینجاست
اینجا ؛
باغ وحش است .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
مهمان حبیب شیطان است .
اینجا
لقمه با نرخ امروزی عرضه می گردد
و نانوا ها
با قیمت فردا تنور آماده می دارند .
و مردم
به قدر گندم دیروز هم ارزش ندارند .
اینجا
چشم بر ناموس هم دوخته
دوستی اینست .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من نوری نمی بینی مگر آتش ،
که از شهوتسرای قوم لوط
برخاسته
شعله اش آتش به جانت میزند .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
هرگز نمی بینی
جوانمردی که گیرد دست درویش
اینجا ،
ضعف همان مرگ است ؛
و حتی بدتر
و ناتوان یعنی ذلیل .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
صداقت واژه ای منسوخ و بی معنیست ،
ریا آلودگی در روح ها هم رخنه کرده
که می بینی نقابی بر رخ مردم
برای رزق و روزی .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
بازار ، خوف و کینه و وحشت ؛
سر دین رایگان حراج می گردد .
دعوتت کردم شبی با من بمان
التماست می کنم اینجا نیا
سرخی لبها فریبت می دهد
چشم های هرزه ی شیطان فریبت می دهد
اینجا شهر ابلیس است .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
به قربانگاه می آیی
که اینجا
به آزادی تمسخر واجب شرعیست !!!
همه از سروها بی زار
و بر بی عاری و بر تاک دلبستند !
هیچ می دانی همین دیروز شقایق بر مزار سروها جان داد !؟
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
اینجا
تگرگی نیست
ابری نیست
ولی همواره تاریکست و وحشتزاست
زمین سرد و زمستانیست
جوانه در عطش ،
چشم را بسته ،
به رویاها فرو رفته
چرا باران نمی بارد ؟
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من عاشق نشو .
عشق اینجا واژه ای غربیست
و روحی سرد دارد
که استهزا بر آن
ذکر روز و شب ماست .
دعوتت کردم شبی با من بمان
اما بدان
در شهر من
دست ها بسته
عقل ها فاسد
چشم ها کور
و گوش ها کر
و
.
.
.
زندگی سخت است .
شعر : فانی " اکبر سپهری "
یا علی مدد
سلام ؛
مثل همیشه بدون مقدمه چینی میرم سر اصل مطلب ؛ امسال هر چی فکر کردم با چه شعری فعالیت وبلاگم رو در سال 87 آغاز کنم فکرم به جایی نمی رسید تا اینکه توی دفتر شعرم چشمم افتاد به اولین شعری که سروده ام گفتم این شعر چون اولین شعرم بوده و منجر به تولد زبانم به سبک دیگه ای شده برای اولین پست سال 87 بذارم . ضمن اینکه موضوعیت و محوریت امام مهدی (عج) که در این شعر به چشم میخوره بهانه ی دیگه ای برای تبرّک جستن از ایشون توی سال 87 شد .امیدوارم به خاطر ضعف های ناشیانه ی این شعر منو ببخشید .
==============================
دستای خسته ی من
چشمای گریون تو
زخم کاریِ زمان
قلب تاریخو شکست .
منو تو چه بی صدا
قفل سنگین قفس
وسط سینه ی ما
از دریچه ی زمان
بس که بی نفس شکست .
شب تاریک زمونه
ژنده پوشیِ من و تو
قبای سنگین من
بس که پاره پاره بود
وسط میدون عشق
باز هم به گِل نشست .
توی دشت و این همه گُل
گناه تو هم همینه
اگه ما سکوت کردیم
اگه ما توی قفس ها
خودمونو حبس کردیم
تو بگو چگونه شب را
به سحر به خواب کردی ؟
اگه من رفتنی ام
اگه تو می مانی
پس به من بگو ببینم
توی قرن دود و آهن
تو حلولِ مرز نوری
یا شقایق خیالی ؟
هر که هستی
هر چه هستی
از دریچه ی دل من
به جهان ماورایی
همه چشم ها گشودی
همه درب ها ببستی
شعر : فانی "اکبر سپهری"
یا علی مدد
خداوندا ؛
شراب باورم را
به روی ساغر از مشرق بریزان !
چراغ این شب تاریک را اینک بیفروز
و از نورش
بزن آتش تمام روح و جانم
چونان پروانه ای کز شمع کامی سخت گیرد
تمام بال و پرهایش بسوزد .
خداوندا ؛
رهایی ده از این گرداب وحشتزا
از این برپا شده بازار بی پروا
خداوندا ؛
رهایی ده
از این دیباچه ی اشعار مرموز
از این قلک سرا و
از این بی انتها و
از این
پرماجرایی های امروز
رهایی ده
تمام نور هر روز
از این خونبازی دیروز
از این بدمستی امروز
و این بدبختی فردا
رهایی ده از این خودکامگی ها
و این بی شانگی ها
تساهل ها
تسامح ها
ریا ها
رهایی ده خداوندا خدایا .
گرت نیرو نداری !
تمام ملک هستی را به هم ریز
توان ما به سر رفت ،
از این دیوانگی ها ،
از استعمار خاک و
از استثمار انسان
و این رونق
برای بت پرستی
از این کشتار توحید
از این شرک نوین و
از این انسان پرستی .
چرا خاتم در این دوران نباشد ؟
خلیل بت شکن اینجا نباشد ؟
از آن کشتی چرا اینجا خبر نیست ؟
ز موسی و مسیحت
در این دوران اثر نیست ؟
چه کم داریم اینک
ز مخلوقات پیشین
که دستی از امینت
کِشَد بیرون ز مردابی که در آن
تمام سال های زندگانی
به دست و پا زدن مشغول هستیم
خداوندا خدایا ؛
اگر حرفم درشت است
چونان وحشی * منم آزرده حالم
دلی تنگ و فراقی ناله آسا
امان از درد هجرانی که هر شب
به یاران ، بی وفا آمد وفا رفت
ببخشا گر مناجاتم خطا رفت .
شعر : فانی " اکبر سپهری "
وحشی* : وحشی بافقی شاعر با ذوق قرن دهم
تولد وحشی گویا در اواسط نیمه اول قرن دهم در بافق که بر سر راه یزد و کرمان واقع است، اتفاق افتاد و چون بافق را گاهی از توابع کرمان و گاه از توابع یزد به حساب می آورند، وحشی را گاهی یزدی و گاهی کرمانی گفته اند.
دوره اول زندگی وحشی در زادگاهش سپری شد. وحشی در این مدت به جز برادرش در خدمت شرف الدین علی بافقی نیز به کسب دانش و ادب مشغول بود.
وحشی بعد از فراگیری مقدمات علوم ادبی، از بافق به یزد و از آنچه به کاشان رفت و مدتی را در آن شهر به مکتب داری مشغول بود. بعد از مدتی، به یزد برگشت و در همانجا ساکن شد و به شعر و مدح پادشاهان ان شهر مشغول بود تا اینکه در سال 991 هجری در گذشت.
خانواده وحشی از نظر ثروت، جزو خانواده های متوسط بافق بود. برادر بزرگترش، مرادی بافقی هم یکی از شاعران آن عهد بود که تاثیر زیادی در تربیت و آشنایی وحشی با محفل های ادبی داشت، اما پیش از آنکه وحشی در شعر به شهرت برسد در گذشت.
وحشی در اشعار خود چند بار نام برادرش را آورده است.
وحشی شاعری بلند همت، حساس، وارسته و گوشه گیر بود با وجود اینکه شاعران هم عصر او برای برخورداری از نعمتهای دربار گورکانی هند، امیران و بزرگان این دولت، به هند مهاجرت می گردند؛ وحشی نه تنها از ایران بیرون نرفت بلکه حتی از بافق تنها مدتی به کاشان رفت و پس از آن تمام عمرش را در یزد اقامت کرد.
او شاعری را تنها برای بیان اندیشه ها و احساسات خود به کار می گرفت و نه برای کسب مال و زراندوزی.
دوره کمالش در شاعری را در یزد گذراند و برای به دست آوردن روزی خود، تنها رجال و بزرگان یزد و کرمان را مدح کرد. در دیوانش یک قصیده در مدح شاه تهماسب و ماده تاریخی درباره وفاتش دیده می شود اما حامی واقعی او میرمران، حاکم یزد بود.
روزگاری من و او
در حرمی امن
که تنها بودیم
من به او می گفتم ،
او به من می خندید
عقل ها رفته به باد
یادمان نیز نبود
در کدامین دنیا
زندگی می کردیم ؛
بس که با هم بودیم
لحظه ها می مردند
شکر و شعر و شراب
شادی و شور و شعف
غرق در بوالهوسی
من برایش خواندم
شعر وحشی*
و چه زود
همه آنها را
از بَر شده بود .
آنقدر شاد ،
یادمان هیچ نبود
لحظه تلخ فراق
تا ابد قانون است.
چشم بر هم زدم و
تکیه دادم به درخت
به خودم می گفتم
پشت کرد او به چه سود ؟
پشت کردند چرا ؟
من دگر قالب دیروز نمی گردم باز
اشتباه از من بود
تجربه گفته به من
چه کسی پشت کند می میرم
چه کسی پشت کنم می ماند .
شعر : فانی "اکبر سپهری"
* منظور از شعر وحشی همان اشعار شور انگیز وحشی بافقی است
چند جمعه آمدند و
زود رفتند و
منتظر ماندند
بنده های سوگوارت
باز هم من گم شدم .
چند جمعه هیچ می گردند و
من گم می شوم ؟
منتظر بر من شدی ؟
خواب دیدی ، خیر باشد !
من همان عبد قدیمی نیستم
لقمه هایم لقمه های پاک نیست
سینه ام آن سینه ی پر چاک نیست
بدتر از من بنده ی بی باک نیست .
پس بمان در پرده ی غیبت ،
اما بدان ،
کیمیای انسان شدن از خر
امیدی باطل است
بودن سیصد سوار از بین ما
اشتباهی کامل است .
گوش ما کر !
چشم ما کور است ،
ولی ...
عقلمان خوب است و
خوب می فهمد.
راستی ...
کدخدا کو !؟
قیمت نان چند است !؟
همچنین کیسه ی سیمان !
خوب می دانم
قیمتش هر چه که هست
بیشتر از ما و من است .
شعر : فانی " اکبر سپهری "
قطره ای از عشق می خواهم ...
نمی بخشد کسی
لحظه ای پر مهر می خواهم ...
نمی خواهد کسی
یک نفس با شور می خواهم ...
نمی رقصد کسی
پرتوی از نور می خواهم ...
نمی بیند کسی
وزشی از باد می خواهم ...
نمی جنبد کسی
من فقط یک یار می خواهم ...
نمی آید کسی
یک قمار تازه می خواهم ...
نمی بازد کسی
از شراب ناب می خواهم ...
نمی ریزد کسی
هر کسی در لاک خود سر را فرو برده
من پر از احساسم
نمی فهمد کسی
خوب گفتی سهراب :
" دل خوش سیری چند ؟"
شعر : فانی " اکبر سپهری"

در هشتم آذر ماه یه همچین سالی رحمت خداوند بر نطفه ای پست و نجس طلوع کرد و برای تجربه ای جدید در دنیایی عجیب رخصت داده شد و برای این جانب شرمی همیشگی در برابر نعمت ها و الطاف آن جناب غالب گشت و لذتی بی پایان، از بودن
و در عشقبازیِ او شرکت کردن .![]()
غرور ؛
آفت بی پایان ،
روح سم پاشی شب در دل من ،
هرچه را با روح و احساس لطیف
پروراندم در بغل
عاقبت با من شکست .
عقده ها گشته
صفت های شریف باورم .
اعتمادم کو به نفس !؟
ایستاده ، یخ زده
من نگاهم بر جهان دیگر شکست !
شُکّّه ام ... !
تنها و بی کس مانده ام
کو رفیقی تا رها سازد مرا ...
آب سازد هیکلم !
تا روان گردم چو موج
تا رسم بر قله های باورم
با شکست آن همه پل های محکم پشت سر
من ندارم همرهی ...
تا بگیرد شانه ام را در بغل
رد کند من را از این
درّه های پیش رو .
شعر: فانی " اکبر سپهری "
یا علی مدد .![]()
به تسکین تمام دردها و تشنگی هایم
دویدم ...
کنار چشمه ی آبی رسیدم
که تصویرم دوتا شد
شبی سرد و سیاه و شوم و بد ترکیب
به دنبال دلم گشتم
که می بینم دلم چاهی سیه چرده ست
که از ظلمت فراوان رنگ ها دارد
ولی کو رنگی از اُمّید
در این سِیر خراب آباد
مشوّش عاشقی بی قید و بی بندم
همان لایق به این دردم
منم شایسته ی نعمت
که در دل رازها دارم
توان بازگویی نیست
نه بر من ...
بر تو که گوشَت سپردی
به نجواهای بیگانه
که می داند ؟
که می خواهد بپرسد ؟
من اینک حرف ها دارم
ولی افسوس ...
این پرده ، به عمق گوش مردم
ریاآلودگی تزریق کرده !!!
و اینک هیچکس را
توان گفتگو با من
دگر نیست .